الفيض الكاشاني

10

عرفان مثنوى ( فارسى )

بدن حبس روح است 325 مرا اين صبر بر آتش نشاند 326 تا بدانى عجز خويش و جهل خويش 328 عارفان زانند دايم آمنون 328 حق ستون اين جهان از ترس ساخت 329 نيست مسجد جز درون عارفان 330 فكر آن باشد كه بگشايد رهى 330 دل نگهداريد اى بىحاصلان 330 مار شهوت را بكش در ابتدا 331 مثل 332 شاد از وى مشو از غير وى 333 آنكه جوينده است يابنده بود 334 رياضت را بجان شو مشترى 335 كور را پرهيز نبود از قذر 338 مردم اندر حسرت فهم درست 339 جز نياز و جز تضرع راه نيست 339 در تفسير آيه : « كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ » * 340 مخلصان باشند دايم در خطر 341 مناجات 341 دست در تسليم زن و اندر رضا 342 جان‌شناسان از عددها فارغند 343 صبر كردن بر غم و سستى و درد 343 اى فلك در فتنهء آخر زمان 344 علم تقليدى و بال جان ماست 345 مناجات 346 كسب دين عشق است و جذب اندرون 347 تا نباشد راست كى باشد دروغ 348 در نكوهش حرص 349 در حديث آمد كه دل همچون پرى است 349 هست زندان صومعه دزد لئيم 350 گفت‌وگوى ز نى مر شوى را 352 كل عالم را سبو دان اى پسر 360 خلق را گويد به حشر 361 عرصه‌اى بس باگشاد و با فضا 362 گفت پيغمبر صباحى زيد را 363 حمله آرند از عدم سوى وجود 365 از محقق تا مقلد فرقهاست 366 چند بت بشكست احمد در جهان 367 استن اين عالم اى جهان غفلت است 367 صد هزاران ز اهل تقليد و نشان 368 تقليد چيست 369 الصلا ساده‌دلان پيچ‌پيچ 369 خوى شاهان در رعيت جا كند 370 حكايت 370 با هوا و آرزو كم باش دوست 371 چنان قادر خدايى كز عدم 372 بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد 373 همنشين اهل معنى باش 374 آدم ننگ دارد از حسد 375 خدا خواهد كه پوشد عيب كس 375 اى خنك چشمى كه آن گريان اوست 376 جمله عالم صورت و جان است علم 376 جان بىمعنيت از صورت نرسد 377 حق آموخت كرم پيله را 377